یه قلب پاک
به نام خدا...
خوش به حال این ماهی قرمز ها... یا همون ماهی گلی ها...
یا به قول بردیا مایی ها...
که یه پسر کوچولوی مهربون و خوش قلب انقدر دوسشون داره... انقدر با لذت می ایسته و اونا رو تماشا میکنه.... ادای شنا کردنشونو در میاره... اصلا توجهی به دور وبرش نداره.
این اتفاق ده دقیقه یه ربع طول میکشه... مامان هی میگه بریم پسری.... دیره.... سرده... بریم عزیزم...ولی بردیا اصلا توجهی نداره.... مامان کم کم اینطوری میشه
و با هزار تا وعده و عید پسرک و میکشونه خونه...
خوش به حال من که مامانشم... و خوش به حال بابایی...
پسرکمون روزی 10000000000000 بار میگه مامانی... مامان دون... بابالی... بابادون...
خدای مهربون قلب مهربون و پر از مهر و عاطفه ی پسرک و همین طور پاک و دست نخورده براش حفظ کن...
این پسری که انقدر با خوابیدن مقابله میکنه که یه هو اینطوری میشه

و پسر مو بلند و مو کمند و خوش تیپ ما...



یه قلب پاک
